شعر ؛ دیار کبریایی ... ای عجب درد مرا هیچش دوایی نیست نیست

 

ای عجب درد مرا هیچش دوایی نیست نیست

غیر کوی دوست عاشق را پناهی نیست نیست

 

بر مراد دل کسی بر کوی جانان ره نیافت

گرچه اندر سینه غیر از دوست جایی نیست نیست

 

با بلا خو کرده این دل اندر این محنت سرا

در طریق عشق بازی جز بلایی نیست نیست

 

کیش عشقم زنده می دارد دل بیمار را

جز حدیث عاشقی ما را نوایی نیست نیست

 

بارگاه عاشقان درگاه جانان است و بس

اندر آن عاشق سرا چون من گدایی نیست نیست

 

هر دلی کو دور شد از قید و بند روزگار

جایگاهش جز دیار کبریایی نیست نیست

 

من بدین حاجت نشستم بر در و درگاه دوست

شرط مهر و دوستی را بی وفایی نیست نیست

 

حال عاشق را نداند تا کسی عاشق نشد

عاشقان را تا ابد میل جدایی نیست نیست

 

بار «تسلیم» ار چه افتاده است اندر بحر عشق

غرق بحر عشق را هرگز رهایی نیست نیست

/ 1 نظر / 15 بازدید
هورمهر

چقدر زیبا و تاثیرگذار بود!